بایگانی برای ’ ادبي‘ موضوع

به رنگ طلوع …

آبان ۱۵م, ۱۳۸۸

سلام صبح لحظه های انتظار

سلام خورشید روزهای تار

پنجره ها سوی افق بازند      هنوز…

که ببارد بارانی

که بتابی                        امروز…

برچسب: ،
ارسال شده در ادبي،روزنوشت | نظرات (۳)

چراغانی ات کنند

مهر ۲۵م, ۱۳۸۸

این روزها زیاد به یاد این شعر فاضل نظری می افتم، واقعا زیباست، هرچه قدر می خوانم بازهم  تازه است….

از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پوشانده اند صبح تو را ” ابرهای تار“
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف!به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش بین رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند

برچسب: ،،
ارسال شده در ادبي | نظرات (۱)

گریه کبود

اردیبهشت ۱۸م, ۱۳۸۸

شهادت حضرت زهرا (س)

چقدر آرد نشسته است روی دامانت

فدای گردش دستاس آسیابانت

 

از آن زمان که تو را از بهشت آوردند

نشسته اند ملایک سر خیابانت

 

همیشه فصل بهاری ، همیشه سرسبزی

اگرچه پر شده از برگ زرد ، گلدانت

 

ببین که پلک خدا هم به هق هق افتاده است

به گریه های کبود بدون پایانت

 

سر مزار تو حتی مدینه محرم نیست

خدا برای همین است کرده پنهانت

 

الا مسافر گندم نخورده دنیا

چقدر آرد نشسته است روی دامانت

علی اکبر لطیفیان

برچسب: ،،،
ارسال شده در ادبي،مناسبت ها | نظرات (۰)